گنج

شمارهٔ ۶۵۴

کس از فراغ تو عیش و فراغ را چکندمی طرب چه خورد گشت باغ را چکند
کجا فراغ بود بی رخ تو عاشق راوگر فراغ بود هم فراغ را چکند
به نوبهار نشاط است باغ و صحرا خوشخزان رسیده غم باغ و راغ را چکند
دماغ کشته غم را بخور عود چه سودشنید غمزده عطر دماغ را چکند
غبار غم بزبان گر نیاورد عاشقچو شمع در غم او سوز و داغ را چکند
ز مهر روی تو اهلی چو شمع شب همه شببسوز و گریه خوش است او فراغ را چکند