شمارهٔ ۶۵۳
غم و فرح بمن می پرست میگذردکه در دو صاف جهان هر چه هست می گذرد
نه آنچنان گذرد عیش ما که میخواهیمولی بهمت رندان مست می گذرد
چو بخت نیست به شیرین کجا رسد فرهاددرین معامله کی زوردست می گذرد
دلم چو غنچه ازان گل چه طرف بر بنددکه چون نسیم بقصد شکست می گذرد
عجب که خانه عاشق نیفتد از بنیادکه سیل گریه اش از پای بست می ذرد
نشسته یی بدر صبر تا به کی اهلیبپای خیز که کار از نشست می گذرد