گنج

شمارهٔ ۶۳۸

با من رقیب دون کسی از همدمی نشدخود را خراب کردم و او آدمی نشد
از جان گسستم و نگسستم ز عهد توهرگز بنای عهد بدین محکمی نشد
شادی دهر اگر چه نیر زد بغم ولیکسی در زمانه شاد هم از بیغمی نشد
ای پیر میفروش گدای توام که کسمحروم از در تو به بیدرهمی نشد
بوی نشاط بر دل اهلی نمیوزدگویی نصیب اهل دلان خرمی نشد