شمارهٔ ۶۳۷
لبت از روزه چرا خشک چو عناب شودلعل سیراب تو حیف است که بی آب شود
آفتابا بگشا روزه چو بی تاب شویحیف از چشمه خورشید که بی تاب شود
گلی از وصل تو چینم مگر آندم که تو رانرگس مست صبوحی زده در خواب شود
چون شکارت نشود ماهی دل بلکه کبابچون بر آن آتش رخ موی تو قلاب شود
خون من ریخت رقیب تو و نگذاشت بمرگگرگ از آن نیست که موصوف بقصاب شود
سیم اشک اینهمه میریزم و حیرت دارمکه بخاک سر کویت همه سیماب شود
بر در میکده آن به که نشیند اهلیتا بکی معتکف گوشه محراب شود