شمارهٔ ۶۲۴
جام وصلت بکف کج نظران نتوان دیدچشم خود در کف دست دگران نتوان دید
کامم این بس که نگاهی کنمت در گذریبیش ازین کام ز عمر گذران نتوان دید
از رقیبان مشنو لاف خریداری خودکاین بصارت ز چنین بی بصران نتوان دید
گنج مهری که بر او لاله صفت مهر وفاستجز بویرانه خونین جگران نتوان دید
خبر از سوز محبت دل پروانه دهدجز دل افسردگی از بی خبران نتوان دید
سر این نکته که شد آب حیات آن لب لعلتا نکردند گل کوزه گران نتوان دید
عیب یعقوب مکن کانچه ز یوسف او یافتبخدا کز رخ دیگر پسران نتوان دید
خضر اگر ز آب بقا سیر شود نیست عجبسیری اما ز لب سیمبران نتوان دید
اهلی آن شیوه که دل می برد از اهل نظرجز بچشم دل صاحب نظران نتوان دید