گنج

شمارهٔ ۶۲۳

بی تو چو شمع کرده ام گریه و خنده کار خودخنده بروز دل کنم گریه بروزگار خود
ای چو غزال مشگبو صید تو صد هزار دلمن چه سگم که آهویی چون تو کنم شکار خود
در دل پر غبار من گر گذری بهل که منپاک کنم ز دود دل سینه بی قرار خود
بی تو بهیچ صحبتی نیست سکون دل مراهم تو بگو که چون کنم با دل بی قرار خود
اهلی اگرچه سالها داشت امید وصل توشاد ندید یکنفس جان امیدوار خود