گنج

شمارهٔ ۶۱۳

دل ز جور فلک بجان آمدبفلک بر نمی توان آمد
تا حدیثت شنید عیسی دلبزمین باز از آسمان آمد
هر کجا جرعه تو ریخت بخاکمرده را آب در دهان آمد
زان دهان میرسم بکام آخراینم از غیب بر زبان آمد
قصه از حد گذشت و کار از صبراهلی القصه در فغان آمد