شمارهٔ ۶۱۲
باز از فریب وعده دلم را شکیب دادصد بارش آزمودم و بازم فریب داد
زیب جمال او نه که مشاطه داده استخورشید را که زینت و آیین و زیب داد؟
در رشک آن سرم که بفتراک خویش بستکو را هزار بوسه به ران و رکیب داد
بخت از لبش دهد همه را بیحساب بخشمارا که نیست وعده بروز حسیب داد
شادم بوصل و هجر که کشتی بخت همدر موج عشق تن بفراز و نشیب داد
من خود سگ که ام که بر آن کوی بگذرمجایی که شیر را سگ کویش نهیب داد
از خنده گر نداد شکیب دل آن پریاهلی ز گریه داد دل آن ناشکیب داد