گنج

شمارهٔ ۶۰۶

شوقی دگر امروز دلم سوی تو داردگویا کششی از طرف موی تو دارد
دل میبردم سوی تو پیداست که مرغمآهنگ کمانخانه ابروی تو دارد
از زندگیش دل چو صبا جز رمقی نیستوین زندگی از جان نه که از بوی تو دارد
بر خاک سر کوی تو خوابد بفراغتعیشی عجب است اینکه سگ کوی تو دارد
اهلی ز پی مردنش اسباب مهیاستبازآ که همین آرزوی روی تو دارد