شمارهٔ ۶۰۳
خون شد جگر از خنده که آن رشک ملک زدتا چند توان بر جگر ریش نمک زد
چند از دل آلوده صفا خرج توان کردآخر مس قلبم همه عالم به محک زد
دود دل من دامنت ای ماه بگیرادهر چند که از جور تو آتش بفلک زد
در عشق مجو وصل که از هجر بسوزیهر کس که دوشش خواست درین نرد دو یک زد
اهلی سفر از خانقهت هست مبارکچون پیر مغان نعره الله معک زد