گنج

شمارهٔ ۶۰۲

خوش روزگار وصل که ما را دویی نبودتا روزگار بود بدین نیکویی نبود
در جان من تو بودی و من در دل توهممن در تو محو و با تو نشان تویی نبود
خوش آنکه بود داروی درد دل از وصالزخم فراق و زحمت بی دارویی نبود
بادام وار در تک یک پیرهن دو مغزبودیم همچو یک تن و ما را دویی نبود
بود از کمان بخت گشاد دل ضعیفصید مراد دل بقوی بازویی نبود
جادوی فتنه جوی دو چشم ترا نظرپر فتنه با وجود چنان جادویی نبود
پیوند از آن گسست که با زلف هندویتسر رشته وفا ز رگ هندویی نبود
اهلی که صید آهوی چشمت بمردمی استهرگز شکار کس بکمان ابرویی نبود