گنج

شمارهٔ ۵۹۹

عاشق چو مرغ بسمل پروای سر ندارددر خون خویش رقصد وز سر خبر ندارد
بنگر بدان غزالی کز ما رمد بشوخینبود کسی که از وی خون در جگر ندارد
ناصح مرا بکشتی از دردسر چه حاصلخوشوقت مرده باری کاین دردسر ندارد
مجنون چو سک مجاور بر آستان لیلی استگر میزند به سنگش جای دگر ندارد
اهلی ز شور بختی دورست از آن شکر لبباور مکن که طوطی میل شکر ندارد