شمارهٔ ۵۹۸
عیب دلم کند آن کز دل خبر نداردیا درد دل نداند یا دل مگر ندارد
پنهان شدی پری را از حسن و ناز نبودبا آفتاب رویت تاب نظر ندارد
در لاله زار عالم یکدل نمیتوان یافتکز داغ آرزویت خون در جگر ندارد
خون ریزی دو چشمت ما را چه باک باشدطوفان اگر بر آید عاشق حذر ندارد
از ما بسنگ طعنه ناصح چه فیض یابیبگذار سنگ و بگذر کاین نخل بر ندارد
ای همنشین خبر کن کز جذبه محبتلیلی شدست مجنون مجنون خبر ندارد
از آفتاب وصلش هر ذره گشت ماهیاهلی چه شد که ما را از خاک بر ندارد