شمارهٔ ۵۹۷
شانه میخواهم که دم زان کاکل پُرخم زندپر زبان تیزست ترسم عالمی بر هم زند
چیست دانی نسبت آب خضر با لعل تومردهای کز روحبخشی با مسیحا دم زند
هرکه چون پروانه پیش شمع رویش جان نباختبهتر آن باشد که لاف عشقبازی کم زند
آتش عشقت نگیرد در رقیب سگصفتزان که این برق بلا در خرمن آدم زند
من به غم شادم چو اهلی گو دلم خرم مباشنیست عاشق هرکه او لاف از دل خرم زند