گنج

شمارهٔ ۵۹۶

بهر خونریز من از خواب صبوی یار شدساقیا می ده که بخت خفته ام بیدار شد
یوسف مصری یکی هم از خریداران تستاو نه بهر خود فروشی بر سر بازار شد
کفر زلفت در دلم از بسکه قلاب افکندخواهم آخر مو کشان در حلقه زنار شد
کس چه میداند چه خون خورد آهوی مشکین نفستا گره های دل او نافه تاتار شد
غمزه ات گفتا طبیب درد بیماران منمنرگس رعنا ز درد این سخن بیمار شد
من که در خون می‌تپم با من که خواهد دوست گشتهر که دید احوال من از دوستی بیزار شد
کار اهلی چند جان کندن بود از دست دلعاقبت چون کوهکن دست و دلش از کار شد