شمارهٔ ۵۹۵
با جان چو شد سرشته غم عشق چون رودجان را برون کنم مگر این غم برون رود
هر عاقلی که شیفته روی و موی تستآخر چو شمع بر سر داغ جنون رود
منعم مکن ز گریه خون کز فراق تودردی برون ز سینه به هر قطره خون رود
توسن بعشوه تند مران از خدا بترسزور تو چند بر سر مور زبون رود
ناصح برو که صبر و سکون کار عشق نیستکار خرد بود که به صبر و سکون رود
گر کوهکن فرو نخورد گریه های خونخوناب حسرت از جگر بیستون رود
اهلی چو لاله سینه بناخن چه بر شکافتباور مکن که داغ تواش از درون رود