شمارهٔ ۶۰۰
تا یوسفش چاکی چو گل در جیب پیراهن نشداز نکهت پیراهنش چشم پدر روشن نشد
اول زرشک دوستی فرزند آدم کشته شدتا تیغ غیرت سر نزد کس قابل کشتن نشد
سرو از سجود قامتت سجاده بر آب افکندکاین طاعتش حاصل کسی بی پاکی دامن نشد
ننهاد گنج دوستی جز در دل ما عشق توآری فلک هم بی غرض با اهل دل دشمن نشد
پیدا نشد مغز طرب در استخوان هر گر مراتا مرهم پیکان او در استخوان من نشد
نگذاردم غیرت که دم چون غنچه از داغت زنمزان آتش پنهان من بر هیچکس روشن نشد
از آه اهلی کس نشد واقف ز چاک سینه اشتا از درونش دودِ دل بیرون به صد روزن نشد