شمارهٔ ۵۷۶
زلف قلابش ز کف دلها چو ماهی میبردقلاب در دل میزند خواهی نخواهی میبرد
ای کاش بازآید که شد چشمم سفید اندر رهشآب حیاتی کز نظر نقش سیاهی میبرد
گر نقد دولت بایدت رو سوی عشق آورد که عشقدست گدایان میکشد در گنج شاهی میبرد
اشکم که دعوی میکند در شرح عشق از خون دلپرگالههای خون ز دل بهر گواهی میبرد
هرگز نخواهد باغبان این خسته را در گلسِتانکآب رخ گلهای او این رنگ کاهی میبرد
اهلی حریم وصل او معراج اهل دل بودما را به معراجی چنین لطف الهی میبرد