شمارهٔ ۵۷۷
گرسنه شرح زخمت گوید گنه نداردآیینه هر چه بیند در دل نگه ندارد
با چشمه دهانت آب خضر سرابی استعیب است با تو گفتن حرفی که ته ندارد
چون شمع من که دارد روی سفید جزمهروی سفید مه هم چشم سیه ندارد
در کوی می پرستان در خون طپند مستانشیخ این سماع و مستی در خانقه ندارد
تا بی غبار تن جان همچو نسیم نبودبوی تو در نیاید سوی تو ره ندارد
اهلی، گدای کویت گر گشت پادشاه استعیش گدای این در صد پادشه ندارد