شمارهٔ ۵۷۵
چند چراغ آه من عمر مرا تبه کندروشنی جهان شود خانه من سیه کند
گرچه بتان سنگدل رحم به گریه کم کنندچشمه اشک عاقبت در دل سنگ ره کند
دانه خال نیکوان تخم گنه شود ولیمستی شوق آدمی کی حذراز گنه کند
در ره عشق میرود کعبه بباد نیستیمست غروربین که چون تکیه بخانقه کند
خواری گلرخان مرا عبرت خلق کرده استدم نزد ز عاشقی هر که مرا نگه کند
اهلی شب نشین نفس بی رخ دوست کی زندمرغ سحر ببوی گل ناله صبحگه کند