گنج

شمارهٔ ۵۷۱

کس عشوه خونخواری او را نشناسدکس دشمنی و یاری او را نشناسد
از بسکه رخ از عربده افروخته چون گلکس مستی و هشیاری او را نشناسد
درمان دل خسته بعمدا نکند یارآن نیست که بیماری او را نشناسد
بیداری چشم از غم دل بود همه شبدل چون حق بیداری او را نشناسد
ترسم که وفایی نکند یار به اهلیچون قدر وفا داری او را نشناسد