شمارهٔ ۵۶۷
سرشک شادی وصل ارچه جان گداز آمدخوشم که دیگرم آبی بجوی باز آمد
بکعبه هر که ز بهر سجود شد ز درتسری بسنگ زد آخر بعجز باز آمد
اگر چه عشق نخست از مجاز میخیزدحقیقت همه عالم درین مجاز آمد
چو با تو شمع بدعوی زبان کشد ترسمکه سر بباد دهد چون زبان دراز آمد
دل رقیب چه سوزد ز آه من چه عجبکه سنگ خاره از این شعله در گداز آمد
سر نیاز بپای تو سرو ناز نهادچو ناز در تو نگنجید در نیاز آمد
بسوخت اهلی و یار از درش درون نامدکنون که نیز در آمد بخشم و ناز آمد