شمارهٔ ۵۶۶
در سجده خود آن مه صد آفتاب بیندیوسف کی این عزیزی هرگز بخواب بیند
ما از صفای آن رخ حق بین شدیم و صوفیاین نکته در نیابد گر صد کتاب بیند
من گرچه دل خرابم بر من چه التفاتشگنجی که از غم خود عالم خراب بیند
دل از بهشت وصلش چون راحتی نیابداز دوزخ فراقش تا کی عذاب بیند
خوش وقت نیکبختی کز فیض ابر رحمتچون گل مدام در کف جام شراب بیند
لب تشنه ماند اهلی بی لعل یار هر چنداز گریه هر کناری صد جوی آب بیند