گنج

شمارهٔ ۵۶۸

مایه خوبی غم بیچارگان خوردن بودخوبی خورشید هم از ذره پروردن بود
ایکه عاشق میشوی از خون دل خوردن منالعشق ورزیدن بخوبان خون دل خوردن بود
عاشقی هرچند افروزد چراغ دل چو شمعاولش سوز و گداز و آخرش مردن بود
ای خوش آن جنگی که افتد در میان دوستانآخر از صلح و صفاشان دست در گردن بود
نیستش پروای کس آنشوخ و کس را دل نماندوای اگر آن بیوفا در قصد دل بردن بود
یار اگر افزون ز خورشیدست ما از ذره کمبا ضعیفان خشم و بدمهری ستم کردن بود
گر چو شمعت عشق سوزد اهلی از مردن به استسوختن دلگرمی و مردن دل افسردن بود