گنج

شمارهٔ ۵۶۱

آن گل چو شمع بر من مدهوش میزندخونم ز شوق تیغ دگر جوش میزند
چون شمع هرکه سوخته شد دل نهد به نیشخام است عاشقی که دم از نوش میزند
هم خود مگر ز لطف بفریاد من رسدزین زخمها که بر من خاموش میزند
گفتی مرو ز هوش بوصلش، چنان کنمکاول بیک کرشمه ره هوش میزند
دام ره است خرقه صد پاره هوش دارکان خرقه پوش راه قبا پوش میزند
اهلی مگو که که کشت مرا در گوش اوکاین نکته پهلویی به بنا گوش میزند