شمارهٔ ۵۶۲
ابر نوروزی چو گل را بر ورق شبنم زندغنچه تر سازد دماغ و خنده بر عالم زند
ای رقیب این جور تا کی کآخر اندر خرمنتدود آه شب نشینان آتش ماتم زند
گریه حسرت ز حد شد ساقیا ساغر بیارترسم این طوفان محنت عالمی بر هم زند
ز آتش عشقت ملک را جان چو ما هرگز نسوختآه کاین برق بلا در خرمن آدم زند
تا ز زلفت دم زدم چون نافه خونین دل شدمخون شود هر دل که از بوی محبت دم زند
خاک آدم در ازل عشق تو چون باغم سرشتنیست آدم هرکه در عالم دمی بی غم زند
اهل مجلس را نماند خرمی گر بشنودناله اهلی که آتش در دل خرم زند