شمارهٔ ۵۳۴
بعد مرگم زاغ چون هر پاره جایی افکنددیده ام باشد بکوی دلربایی افکند
چشم آن دارد که لافد با دو چشم آن غزاللیک می ترسم که خود را در بلایی افکند
کی گذارد کبر نیکویی که آن سلطان حسنگوشه چشمی بحال بینوایی افکند
استخوانم عاقبت شاهی شود در عرصه ییسایه گر بر خاک من زینسان همایی افکند
اهلی از بخت بد است اینهم که دایم روزگاررشته مهرت بدست بیوفایی افکند