گنج

شمارهٔ ۵۳۳

نصیب کوهکن از وصل دوست چون باشدکه سنگ تفرقه اش کوه بیستون باشد
ننالم از تو گرم جای لطف قهر کنیکه بر من این ستم از بخت واژگون باشد
کجا ز شوق وصالت سخن کنم با کسگرم نه سرزنش از تهمت جنون باشد
مراد من بده و با رقیب هم منشینکه درد رشک ز نومیدی ام فزون باشد
تو آب خضری و لب تشنه چون زید بی تووگر زید مگر از گریه غرق خون باشد
کسیکه روی تو دید و نشست با تو دمیتو خود بگو که دگر بی رخ تو چون باشد
پر است ساغر چشمم ز خون دل اهلیاگرچه کاسه درویش سرنگون باشد