گنج

شمارهٔ ۵۲۹

اطیفه عجب از غمزه نرگست دادندکه عالمی کشد و خاطری برنجاند
خراب مستی آن عاشقم که در گامشچو جرعه یی بفشانند جان برافشاند
ز باد فتنه میان من و فرج گرد استسفال باده بیاور که گرد بنشاند
به خاک میدکده تنها نه من فرو ماندمکه صدهزار چو قارون بخود فروماند
ندانم از در دلها چه یافتی اهلیکه همتت دو جهان را بهیچ نستاند