شمارهٔ ۵۲۸
چون ننالم که ز عشقم همه بیداد رسدبجز از ناله زارم که به فریاد رسد
صورت چین که به آرایش نقاش کسی استکی بزیبایی آن حسن خدا داد رسد
مرهمی نه بدل از خنده شیرین ورنهاز ترشرویی شیرین چه بفرهاد رسد
شاخ طوبی نتواند به تو ایشیخ رسیدچکند شاخ گیاهی که بشمشاد رسد
با غم روی تو آسوده و مجموع دلمآه گر زلف پریشان تو با باد رسد
آه من خاطر مجموع پریشان سازددور باد آنکه بدان سرودل آزاد رسد
زهر چشمی بنما اهلی دلسوخته راتا بیک چشم زدن در عدم آباد رسد