گنج

شمارهٔ ۵۱۸

دل کارزوی وصل تو در سینه او بودتیغ تو کلید در گنجینه او بود
چون لاله بهر دل که نگه کردم ازین باغداغ کهنش از غم دیرینه او بود
ماهیت خورشید چو دریافتم آخرعکسی ز جمال تو در آیینه او بود
آه از ستم چرخ که با هرکه نشستمگویا غم عالم همه در سینه او بود
آن شیخ که میگفت که ما فاسق و مستیمفسق همه در یک شب آدینه او بود
ای برهمن از خرقه چو صوفی بدر آمدزنار تو یکموی ز پشمینه او بود
غافل مشو از اهلی مسکین که همه عمرچرخ از سبب مهر تو در کینه او بود