شمارهٔ ۵۱۲
نه هر دل کز نوا دم زد قبول دلنواز افتدسر محمود میباید که در پای ایاز افتد
اگر از بام عرش افتد سرم بر خاک راه توز شادی برجهد از جای و در پای تو باز افتد
سگانت بر نیاز نازنینان نازها دارندمباد آنروز کایشانرا بناز کس نیاز افتد
تو را هر گه که میبینم چراغ مجلس یارانچو شمع از رشک مغز استخوانم در گداز افتد
بپای هر خس و خاری چو آب دیده زان افتمکه باشد سایه یی بر ما ز سرو و سرفراز افتد
من از غیرت نمیخواهم که تا بد بر تو مهر و مهکه ترسم سایه ات بر دیگری ای سرو ناز افتد
بفتراک حقیقت گفته یی اهلی که یا بددست؟حقیقت پرسی آن عاشق که در دام مجاز افتد