شمارهٔ ۵۰
غم ندارد ز گدایی تن غم پرور ماگو هما سایه دولت مفکن بر سر ما
در سفالین قدح و ساغر شه باده یکی استغایت این است که از زر نبود ساغر ما
آتش ما چه حدیث است که آبش بکشدبلکه سوزد جگر دجله زخاکستر ما
حذر از شعله سوز دل ما باید کردزان که جز در رگ جان ها نخلد نشتر ما
چشم ما تشنه لبان بحر شد از اشک چه سودکه لبی تر نکند گریه چشم تر ما
ما چنین پای به گل همچو نهال از غم توخوشتر از آب روان میگذری از بر ما
اهلی آن مه چو نخواندت سگ خود ناله مکنما گداییم تکلف نبود در خور ما