گنج

شمارهٔ ۵۱

پنجه خطاست با بتان خسته دل خراب راخاصه بتی که بشکند پنجه آفتاب را
ای به دو لعل آتشین آب حیات تشنگانبی تو قرار کی بود تشنه دل کباب را
روز قیامت ای پری، هوش بری زآدمیگر زبهشت روی خود برفکنی نقاب را
نیست زعشقت ای صنم خواب و خوری چو صورتمعشق بتان حرام شد عاشق خورد و خواب را
حلقه کعبه گو بهل حاجت خویش عرضه دههرکه بصدق بوسه زد حلقه آن رکاب را
گرد وجودم ای صبا چند حجاب ره بودخیز میان ما و او رفع کن این حجاب را
اهلی پیر ناتوان سوخت ز سر گرانیترطل گران دگر مده پیر تنک شراب را