گنج

شمارهٔ ۴۹

از بس که خورم بر جگر از طعنه سنان‌هاخون شد جگر ریش من از زخم زبان‌ها
دانی که چه بس تیر نهان خورده‌ام از توپیش آی که تا باز دهم با تو نشان‌ها
من با تو چه گویم که زمانی که تو آییبی‌خود شوم از شوق وصال تو زمان‌ها
آن چشم و چراغی که به بالین تو تا روزسوزد همه شب شمع‌صفت رشته جان‌ها
مرغ دلم از جای شد آن لحظه که از نازابروی بلند تو برآورد کمان‌ها
شاهان همه رندان در میکده گشتندیعنی که چنین‌ها شود از عشق چنان‌ها
امروز عیان شد که نداری سر اهلیبیچاره غلط داشت به مهر تو گمان‌ها