شمارهٔ ۴۹۹
عالم از سیل فنا گرچه خطرها داردهرکه در عالم مستی است چه پروا دارد
غم عالم بهل ایخواجه غم خویش بخورز آنکه عالم چه غم از ننک و بد ما دارد
ساقی مهوش و یک شیشه می و گوشه امنهرکه افزود بر اینها سر غوغا دارد
چون کس امروز نداند که سر آرد یا نهابله است آنکه چو زاهد غم فردا دارد
اهلی دلشده چونشمع بسی سوخته استتاکنون در نظر اهل دلان جا دارد