شمارهٔ ۵۰۰
شوخی که خون من چو می ناب میخوردشاخ گلی است کز دل من آب میخورد
هرگه فکند بر گل رخ زلف تابدارما را چو شمع رشته جان تاب میخورد
دل با خراش ناوک او خوش بود مراعود آن زمان خوش است که مضراب میخورد
باور مکن که گوشهنشین گشت چشم اومست است و می به گوشه محراب میخورد
دل صید زخم دار وز دست و زبان خلقهرجا که رفت ناوک پرتاب میخورد
بهر خدا مگوی به دشمن حدیث تلخکاین نیش زهر بر دل احباب میخورد
اهلی ز اضطراب تو دانی که آگه استصیدی که تشنه خنجر قصاب میخورد