گنج

شمارهٔ ۴۹۳

فراخ دستی گل داد عیش و مستی دادشکست کار دل غنچه تنگدستی داد
بهم عنانی عقل از غم جهان که رهد؟خوش آنکه در غم عالم عنان بمستی داد
مکش ز دار فنا سر ز پستی همتکه سر بلند نشد هرکه تن به پستی داد
فغان من چه عجب زان دهان که پیدا نیستز نیستی است فغان کس نزد ز هستی داد
خدا پرستی اهلی کنون چه سود دهدکه همچو بر همنان داد بت پرستی داد