شمارهٔ ۴۸۴
زان پری ما را دل دیوانه رسوا میکنداین چه رسوایی است این دیوانه با ما میکند
ای که میگویی ز افغان چند غوغا میکنیمن خموشم عشق او در سینه غوغا میکند
یار پروای شهیدان محبت کی کندصدهزاران کشته است آنجا که پروا میکند
تا بسوزد خرمن صبر مرا آن شهسوارنعل اسبش آتشی از سنگ پیدا میکند
لعل آن شیریندهان را خنده هم در چاشنی استقطع جانم آن لب شیرین نه تنها میکند
اضطراب من چو مرغ بسمل او را خوش بودمن به خون میغلتم و آن مه تماشا میکند
همچو آهو میرمند از عاشقان خوبان شهراهلی از این غم چو مجنون رو به صحرا میکند