گنج

شمارهٔ ۴۸۳

کی از لعل تو جان من بیک دیدن بیاسایدبیا لب بر لب من نه که جان من بیاساید
ترا کاین گلشن خوبی بود از رخ چه کم گرددگر از نظاره مسکینی ازین گلشن بیاساید
تو در آسایش عیشی مدام از خرمن خوبیبهل تا خوشه چینی هم ازین خرمن بیاساید
چو بخت سبزت ایشمشاد قد داد این سرافرازیسزد کز سایه ات خلقی به پیرامن بیاساید
کنون کز عاشقی کارم همه عمرست خون خوردنعجب گر جان من یکدم ز خون خوردن بیاساید
جهان تیره را اهلی، که خواهد بی پریرویانمگر دیوانه‌ای خواهد که در گلشن بیاساید