گنج

شمارهٔ ۴۸۲

چو شهسوار مرا رخ ز باده گلگون شدعنان توسن عقلم ز دست بیرون شد
بیک نظاره دلم برد و مست خویشم کردچنانکه هیچ ندانم که حال دل چون شد
چو آن پری ز گل چهره برفکند نقابهزار همچو من از یک نظاره مجنون شد
ندانم از چمن کیست آنگل خندانکه همچو غنچه ز شوقش هزار دل خون شد
فغان که دمبدم آن نازپیشه چون مه نوبحسن روز فزون ناز حسنش افزون شد
چه غم که سوخته جانی بباد شد خاکشکه همچو دره غبارش به چشم گردون شد
دلا، گدای نظر شو که زر پرست چو گنجبخاک تیره فرو رفت اگرچه قارون شد
ز خار خار غم عشق ازین چمن اهلیشهید نرگس مخمور و لعل میگون شد