شمارهٔ ۴۸۱
هرگز غبار حسرت دور از دلم نشدهرگز ز صد مراد یکی حاصلم نشد
گر خار پای گشتم و گر خاک ره شدمآن شاخ گل بهیچ صفت مایلم نشد
گفتم که تحفه سگ او دل کنم ولیآنهم قبول از دل نا مقبلم نشد
هرچند بخت تیره بتاریکی ام بسوختجز برق آه روشنی محفلم نشد
خار ستم که از غم او بود بر دلمتا بر نرست گل ز گلم از دلم نشد
روی زمین بشست دو چشمم ز اشک شوروین شوری غم از دل و آب و گلم نشد
آسان نگشت کوی تو منزل چو اهلی امتا سر نرفت کوی تو سر منزلم نشد