شمارهٔ ۴۸۰
نیست جان رفتن که نور از چشم روشن میروداین بود کان نور چشم از دیده من میرود
دست من گیرید یا دامان او کز رفتنشپایم از جا، صبرم از دل، جانم از تن میرود
همچو برق از دیده رفت آن شوخ خرمنسوز منوه که از آه درون دودم به خرمن میرود
دامن چون دامن صحراست دایم لالهزاربس که خون دل ز چشمم تا به دامن میرود
چشم ما گلشن شد از خون جگر و آن سرونازمیگذارد چشم ما و سوی گلشن میرود
خلق پندارند کآتش در سرای من فتادشب چو دود دل ز آهم سوی روزن میرود
سوی گلشن آن پری با مردم بیگانه رفتاهلی دیوانه از جورش به گلخن میرود