شمارهٔ ۴۷۵
عرش و معراج نه در خورد من زار بودعرش من کرسی و معراج سردار بود
سینه گر زخم تو دوزد سپر طعنه شودرشته کاین کار کند رشته زنار بود
زین چمن هرچه نه چون لاله درو داغ دلیستگر همه شاخ گل تازه بود خار بود
آن زمان بر تو وزد بوی گل باغ بهشتکه گل باغ جهان در نظرت خوار بود
مستی و جامه دریدن صفت انسانستهرکه اینها نکند صورت دیوار بود
جان بخواری کشد از سینه اهلی غم عشقهمچو آن رشته که در خاک گرفتار بود