شمارهٔ ۴۶۱
قومی نشسته با تو و می نوش میکنندقومی برون در سخنی گوش میکنند
من خود هلاک آنکه ز دورت نظر کنممردم خیال بوسه و آغوش میکنند
آه و فغان بر آرم از این سنگدل بتانزین جورها که با من خاموش میکنند
من آن شهید غرقه بخونم که چون مگسخیل فرشته بر سر من جوش میکنند
حاشا که در بتان نبود شیوه وفااهلی منال کز تو فراموش میکنند