گنج

شمارهٔ ۴۶۲

شدم هلاک و ز من جز دریغ و درد نماندبباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند
گذشت رقص کنان جان چو کرد از خود یاربکوی او چه حریفان هرزه گرد نماند
کجا شد از می وصل تو سرخ رویی منکه در خمار غمم غیر روی زرد نماند
برفت گرمی بازار همدمی بر بادچنانکه در دل من غیر آه سرد نماند
ربود در صف عشاق از آن زلیخا گویکه در محبت یوسف ز هیچ مرد نماند
بیاد چشم و لبت مست شد چنان اهلیکه چون فرشته در او ذوق خواب و خورد نماند