گنج

شمارهٔ ۴۶

مژده گل چه میدهی عاشق مستمند راداغ دل است هر گلی مرغ اسیر بند را
دود درون من ترا دفع گزند بس بودجان کسی چه میکنی دود دل سپند را
چند ز بهر سوزمن گرم چو برق بگذریسوختم آخر ای پسر تند مران سمند را
مست نه ای، چه می چمد قد خوش تو گوئیاجلوه ناز میدهی سرو قد بلند را
تا بتو لاف زد پری کس نگهش نمی کنددید بلی نمی توان مردم خودپسند را
صید توام مرا کشد غیرت زلف پر خمتکز پی صید دیگران حلقه کنی کمند را
غم نخوری زسوز من گر چو سپند سوزیمزانکه زسوختن کجا چاره بود سپند را
فایده یی نمیدهد گفتن درد دل به خلقهم تو دوا کنی مگر اهلی دردمند را