شمارهٔ ۴۵
جایی که بجوش آرد گل بلبل زاری راشاید که چو ما سوزد حسن تو هزاری را
بشناس حق اشگم کز آب دو چشم منبشکفت گل خوبی بس لاله عذاری را
از جور تو گر نالم آزرده شوی ناگهکس یار نیازارد آنگه چو تو یاری را
آخر زشب هجرم صبحی نشدی روشنگر زانکه اثر بودی صبح شب تاری را
حاصل ز گل وصلم شد چهره زرد آخرناچار خزان آید هر باغ و بهاری را
بی تیر و کمان افتد صد صید بخاک رهگر میل شکار افتد هچون تو سواری را
سوز نفس اهلی در آه حریفان نیستکین درد نمی باشد هر سینه فکاری را