گنج

شمارهٔ ۴۴

نبود از عاشقی بیم ملامت سینه‌ ریشان رامرا عشق تو رسوا کرد تا عبرت شد ایشان را
بپوش آن شمع رخ ترسم که خوبان از حسد سوزندحسد داغی است کز یوسف کند بیگانه خویشان را
منه راز دل ما بر زبان شانه با زلفتچو زلف خود مزن بر هم دل جمعی پریشان را
ز لعل می‌پرستت خودپرستان را خبر نبودچه ذوق از شربت کوثر مذاق کفر کیشان را
ز درد درد آن ساقی دل اهلی است آسودهجز این مرهم نمی‌سازد درون سینه ریشان را