شمارهٔ ۴۷
جز وصل هوس نیست چو پروانه خسان راکو شمع که آتش زند این بوالهوسان را
ای گل که دمد از نفست بوی بنفشهزنهار مکن همدم خود هیچ کسان را
خونابه حسرت همه تاچند خورم منیکبار هم این می بچشان همنفسان را
آن لب گرم از پافکند سر زنشم چنددر شهد گرفتاری خود بس مگسان را
شد قافله و خسته دلان تشنه بماندندای خضر به فریاد رس این باز پسان را
صد نرگس رعناست حسود چمن توای سرو بپوش از گل رخ چشم خسان را
اهلی به سر کوی تواش ترس عسس نیستمست است و سگ کوچه شمارد عسسان را